صادقانه اش این است که پشیمان نیستم. چهل ماه از آن ماجرا گذشت و فرصت داشتم که پشیمان بشوم ولی نشدم. حرف های کلیشه ای را به رسانه ها گفته ام، اینجا فقط می خواهم برای خودم نشانه ای حک کنم برای ناپشیمانی های مستمرم. به خودم بسپارم که وقتی از گرفتارهای کوچ نشینی خلاص شدم، در یک شب آرام بی دغدغه خودم را گیر بیاندازم و از خودم بپرسم که چرا هزینه های جبران ناپذیر یک اعتراض دو ساعته در آن روز آفتابی 13 اسفند نتوانست مرا از این شوریدگی پشیمان کند. چرا از خانه نشینی و بازجویی های لاینقطع و بی پولی و نا امنی به جان نیامدم؟! چرا نرفتم دنبال کارم و رها نکردم جماعتی را که همچنانکه به من دست می دادند، در ذهنشان مرا پس می زدند؟! چرا وقتی بوی هجرت، چلچله های بالشم را بی تاب کرد نترسیدم از تیزتر شدن تیغ شمشیر داموکلس؟! چرا وقتی حرف ها بوی کهنگی گرفت و "گیجی نقش" زمین را تنگ کرد، نیاز به کندن امانم نداد که حسرت بخورم از حراج اشیایی که جای پای گذشته ام بودند، سراسیمه به خود نهیب زدم که "به درک اگر خانه را هم بالا بکشید از خیر همه چی گذشتم، این هم رویش".
چه ناپشیمانی مستمری! می توانستی خوشبختی را با یک ندامت نامه طاق بزنی و معلوم نیست چه مرگت شده که دل سپرده ای به رویای سرزمین رها شده و پروار کردن نطفه های سبز. چرا پشیمان نمی شوی لعنتی! مگر نمی بینی که در آن سوی مرز هیچ کس منتظر کسی نیست و آن همه هیاهو که از دوردست می شنوی، ولوله اشباح سرگردان است در حجم گذشته های ناگذشته.
دستور آمده که طناب ها را بردار کنند و شمشیرها را از نیام پرونده ها بیرون بکشند و جلا بدهند و بچرخانند و فرود آورند بر فرق سرهای سبز...بس است دیگر آدم شو "حکم"ت هم که آمد! دو سال و شش ماه با سی ضربه شلاق که تازه حکمی نیست در قیاس با بی قدر شدن زمان و زندگی هم قطاران...
می گویم مرسی قاضی جان! امضای حکمی که از "قضای به مزد" تو صادر شد از هزار هزار درددلی که با یاران داشتم اثر گذارتر بود. چقدر سعی کردم به گوش های سنگین بخوانم که هجرت به اختیار نیست، راه حلی تجربی است برای حل معادله عقلانی"زندان بهتر است یا تبعید" و مثل اینکه مردم تا به چشمشان نبینند که "قطار ترمز بریده در سراشیب" چگونه همه را زیر می کند، پریدن تو را جدی نمی گیرند. می گویم "مرسی دوستان اما چه همدلی های دیرهنگامی! من مدتهاست دور شده ام، فقط راحتم بگذارید!" و زخم ها تیر می کشند و هنوز نمی دانم به عشق چه چیزی و چه کسی هنوز پشیمان نیستم.
وقت تنگ است. باید بگردم دنبال کفش جلو بسته ای که شش ماه دوام بیاورد و بعد خدا کریم است، اما یادم باشد سرفرصت یک شب خودم را گیر بیاندازم و از زیر زبانم بکشم که چرا پشیمان نیستم.
گفتگوی رویا و فهمیه با من در برنامه صدای دیگر در مورد خاطرات سیزده اسفند و تاثیرات بعدی اش



خاطرات پراکنده



دوم بهمن ماه 88، متن اعلام موجودیت کمپین " دفاع از فعالان جنبش زنان" نهایی شده وحالا فقط یک کلیک...
باورت مي شود تهرانم؟! مثل يك شهروند عادي از گيت رد شدم. حتي مامور پشت شيشه اسمم را براي حضور و غياب هم ننوشت. هر چند اگر هم مي نوشت اصلن برايم مهم نبود. اگر هم پاسپورتم را مي گرفت يا لباس شخصي ها دعوتم مي كردند به اطاق حراست و بعد كت بسته مي بردند بازداشتگاه، باز هم برايم مهم نبود. هر چند نمي دانم چرا بايد اين كار را مي كردند، شايد بيماري توهم تعقيب تبعيدي ها به من هم سرايت كرده بود.
Google
Facebook
Twitter
Balatarin