Jensedigar.com

  • افزايش سايز فونت
  • پيشفرض سايز فونت
  • كاهش سايز فونت

گيجي نقش

پست الكترونيكي چاپ پي دي اف

 باورت مي شود تهرانم؟! مثل يك شهروند عادي از گيت رد شدم. حتي مامور پشت شيشه اسمم را براي حضور و غياب هم ننوشت. هر چند اگر هم مي نوشت اصلن برايم مهم نبود. اگر هم پاسپورتم را مي گرفت يا لباس شخصي ها دعوتم مي كردند به اطاق حراست و بعد كت بسته مي بردند بازداشتگاه، باز هم برايم مهم نبود. هر چند نمي دانم چرا بايد اين كار را مي كردند، شايد بيماري توهم تعقيب تبعيدي ها به من هم سرايت كرده بود.

 

هميشه فوبياي پرواز داشتم. يادت هست هيچوقت با خط هوايي ايراني نمي پريدم؟ اما اين دفعه با اينكه تكان هاي وحشتناك هواپيما فرياد مسافرها را در آورده بود من آرام بودم! از يك جايي به بعد وقتي كه نترسي همه مرزها مي شكنند.

 تعجب كرده بودي كه چطور تهران را در بحراني ترين روزها، وقتي ميانه  آتش و خون و التهاب تيرماه  1388نفس مي كشيد، جا گذاشتم. اما تو حال مادري را كه خود را هر لحظه در خطر مي بيند نمي داني. اوضاع آشفته بود و هيچ تضميني وجود نداشت كه بتوانم بعدها بچه هايم را ببينم. اگر مي خواستم دوام بياورم بايد خيالم را از خانواده ام آسوده مي كردم. بايد مي رفتم. خيلي پيش از اينها  به دخترها قول داده بودم: يكي نو عروس بود و آن ديگري بايد دانشگاهش را عوض مي كرد و من هر روز درگير واقعه اي بودم و پس ذهنم فرياد دو دختركي كه مادرشان آنها را در خانه تنها گذاشته و رفته دنبال آرزوهايش، آزارم مي داد . تا پيش از انتخابات، فعاليت هاي شبانه روزي براي همگرايي جنبش زنان ما را سخت درگير كرده بود و هفته پيش از انتخابات، آن شب هاي خوش و شاد حضور مردم در خبابانها و بعدش هم مصيبت كودتاي انتخاباتي و انفجار ملت و كشت و كشتار و بازداشت ها و اعتراضات شبانه روزي.

آن روزها، روزهاي آخرخرداد و اوايل تير را مي گويم، همان روزهايي كه الان در قطعه 257 بهشت زهرا مي تواني شاهدان  ماندگارش را ببيني. آن روزها مثل افسون زده ها بوديم. صبح كه بلند مي شدم اول از هر چيزي با ترس خبرها را رصد مي كردم و خدا خدا مي كردم مملكت يك شبه كون فيكون نشده باشد. بعد تا ظهر دل دل مي كردم كه خيابان بروم يا "زندگي" كنم و طرف هاي دو بعد از ظهر خودم را مي ديدم كه ديوانه وار پژوي زبان بسته را مي رانم طرف فرمانيه  تا بچه ها را بردارم و بعد خودم را مي ديدم كه وسط زباله  هاي آتش گرفته و گاز اشك آور و جنگ و گريز مردم و گاردها، دستهايم را حلقه كرده ام در دست دوستانم و خشونت را قورت مي دهم و زبانم بسته شده و بر عكس من يكي از همراهانم است كه همه جوانها را پسر خودش مي بيند و مرتب در حال نصيحت گاردها و نجات دادن جوانها از زير دست و پاي آنهاست و همراه ديگرم كه فقط حواسش به ما است كه از وسط معركه ها نجاتمان دهد.

شبها كه له و لورده به خانه بر مي گشتم، نوبت عرض اندام "توروما"ي نا امني بود. موجودي كه از پس زندان سال 1383 تعقيبم مي كرد و وقتي اوضاع شهر به هم مي ريخت تكثير مي شد و در كمد خانه، در زاويه هاي تاريك كوچه، در صندلي عقب ماشينم و بسته به قدرت تخيلم در هزار سوراخ ديگر به كمين مي نشست. تورماي ناامني وقتي زنده تر شد كه ژيلا را بازداشت كردند و هجوم شبانه براي بازداشت رهبران اصلاح طلب به  فعالان مدني رسيد. شب ها از ساعت 12 تا دو نيمه شب، يعني همان وقتي كه كار مامورهاي لباس شخصي شروع مي شد من آماده باش مي نشستم و كوچه تاريكمان را از پشت پنجره رصد مي كردم. گاهي شبها ميهمان اين و آن مي شدم اما موقتي بودن زندگي  بيشتر كلافه ام مي كرد و "خانه" ام را مي خواستم.

*****

يادت هست چقدر كلافه مي شدي از قيافه گرفته و سنگيني سكوت و شل شدنم در وسط خيابان. بارها به تو گفته بودم كه رفتن داخل مردم باعث مي شود دچار "گيجي نقش" شوم. گيجي ناشي از نقش هاي دوگانه: زن فعالي كه عادت به رفتار سازماندهي شده و منظم دارد و زن شهروندي كه مي خواهد در مردم حل شود و از عقل جمعي تابعيت كند. جوانهاي شوريده شعار مي دادند و باتوم مي خوردند و سنگ مي زدند و مي گريختند و اندكي بعد سر چهار راه بعدي دوباره جمع مي شدند و اين چرخه را گاه  تا صبحگاه  تكرار مي كردند، و من در اين ميانه تنها زني ميانسال و كند بودم كه حتي توانايي در رفتن از زير ضرب باتوم را نداشت.

فرصت نشد كه به تو بگويم سكوت من به دليل توجه ام بر اوضاع بود. اينكه رفتار مدني مردم چطور است و ميزان خشونت اين بار تا چه حد است. آرايش يگان وپژه، نيروهاي انتظامي، لباس شخصي ها و بسيجي ها را رصد مي كردم و اينكه چطور مردم را محاصره مي كنند و بر اساس چينش نيروها در ذهنم سناريو مي چيدم براي در رفتن از زير ضرب حمله آنها و ... ولي اينها به چه دردي مي توانست بخورد وقتي كه غريزه مردم جلوتر از محاسبات عقلاني حركت مي كرد.

آن زني كه در ميان جمعيت مرتب فرياد مي زد كه "خانم ها تو رو خدا نريد خونه هاتون، اگه بريد شهر مي افته دست مردها و ديگه نمي شه جلوي كشت و كشتار را گرفت"، اصلن نيازي به اين همه حساب و كتاب ذهني من نداشت. يا آن دختري كه به من ياد داد كي نوار سبز را از لاي پنجره ماشين در بياورم بيرون و علامت پيروزي را نشان بدهم و كي اداي رهگذرها را در بياورم. و اين تغيير نقش اعجاب آور مردم خياباني كه مي توانستند مثل شخصيت هاي "هري پاتري"، هر موقع احساس خطر مي كنند بروند در قالب رهگذرهاي معمولي و به "موقع"  تبديل شوند به جمعيت پر شور معترض، و دوباره با حمله گاردها دود شوند و دوباره ظاهر شوند، آس برنده  توده بود در برابر ذهن منظم ماها.

دوست عزيز، به من و به بقيه بچه هاي جنبش حق بده كه دچار گيجي نقش شده باشيم. واقعا تجربه چندين ساله من به عنوان فعال مدني به چه درد مردمي مي خورد كه جلوتر از من و بر اساس غريزه جمعي و آزمون و خطاهاي گروهي و شبكه اطلاع رساني توده وار ؛ سازماندهي مي كردند و مي دانستند كجا و چه موقعي عقب نشيني كنند و كجا و چه موقعي پيشروي كنند. كسي باور نمي كند كه بدنه اجتماعي جنبش كه نيروهاي امنيتي آنها را "كف خياباني" مي ناميدند برنامه ريزهاي اصلي بودند و من نوعي اگر مي خواستم بخشي از مردم باشم بايد هويت مدني را كنار مي گذاشتم و مي شدم زني پنجاه ساله و بي دست و پا كه حتي آنقدر مادر نبود كه مثل دوستم بپرد جلوي گاردها و جوانها را از زير دست و پاي آنها بيرون بياورد.

در همان لحظه هاي نخست تظاهرات ميليوني 25 خرداد بود كه فرايند جدا شدن از تعلقات گروهي و تبديل شدن و به فرد و بعد در آميختن در جمع بزرگتر را تجربه كردم. اين اتفاق بزرگ نه در من بلكه در صدها فعال مدني ديگر كه شكوه و شعور جمعي مردم را مي ديدند رخ داد. حتي درمير حسين موسوي كه مي گفتند آمده است مردم را آرام كند و وقتي داشت مي رفت رام روح جمعي بود.  آن روز اولين باري بود كه "روح جمعي" جنبش خودش را رها كرده بود و قد مي كشيد و مانند موجودات جادويي كه از پيوستن ذرات زنده معلق جان مي گيرند، تو را از پايگاه گروهي، صنفي و حتي طبقاتي ات جدا مي كرد و تبديلت مي كرد به جزئي از بدنه جنبش فراگير مردمي.

هويت فمنيستي با اين همه ريشه دارتر از اين بود كه خود را به ديگري واگذار كند. بايد راهي پيدا مي كرديم كه هر دو جنبه: رهايي بخشي زنانه و دمكراسي خواهي مردمي را با يكديگر قرين كنيم. اين قضيه را خوب به خاطر داري،  چون همان روزهاي اول كلي از بچه هاي جنبش زنان ريزش كردند و جذب كوچه و خيابان شدند. خنده اشان مي گرفت از ما كه در هنگامه "راي من كجاست "و پوست اندازي تاريخ هنوز به فمنيسم گروهي امان آويزان مانده ايم.

مي دانم كه هنوز جنبش زنان از اين گيجي نقش در نيامده ولي از همان روزها دغدغه امان شده بود اينكه يك طوري شعارهاي زنانه را ببريم داخل جمعيت، مخصوصا بعد از كشته شدن ندا. و روزي كه در ميدان توپخانه عزاداري شهداي جنبش بود هر چه تلاش كرديم شعار " اي خواهر شهيدم رايتو پس مي گيرم" را در مقابل شعار مردانه و خشونت آميز "مي كشم مي كشم آن كه برادرم كشت" بدهيم كمتر كسي تحويلمان گرفت. از آن موقع هفته  ها مي گذرد، بعدها شنيدم كه مردم در روز قدس از اين شعار استقبال كرده اند.

*****

دوست همراهم! اعتراف مي كنم كه در اين مدت اصلن مادر خوبي نبودم. من رفته بودم در حالي كه حال و هواي ملتهب شهر و چهره هاي شوريده و آفتاب سوخته مردمي كه به راهپيمايي هاي در سكوت و خروش هاي شبانه عادت كرده بودند در خاطره ام "فيريز" شده بود. حتي ميدان هفت تير و انقلاب و چهارراه ولي عصر هنوز در حافظه ام مملو از از يگان هاي سياهپوش بود و هر موتور سواري كه از كنارم رد مي شد تا چند ثانيه هراس چماق به دست هاي شخصي پوش را در ذهنم تداعي مي كرد.

ولي باورت نمي شود اگر بگويم كه همه اين تصويرهاي منجمد شده به محض رسيدنم به تهران به ثانيه اي آب شد. يگان ها و بسيجي هاي ثارالله و نيروهاي انتظامي ميدان ها را رها كرده اند و ديگر موتورسوارهاي چماق به دست وسط خيابان ها عربده نمي كشند. انگار همه چيز نامريي شده است. يك چيزي مثل كنترل نامحسوس، ماموراني كه شبيه من و تو لباس مي پوشند و دوربين هايي كه حالا ديگر ترافيك را رصد نمي كنند در شهر موج مي زند. و اما مردم، جنبش سبز را برده اند جزو عادت هاي زندگي روزمره. ظاهرا همه دارند زندگي عادي اشان را مي كنند اما نوعي هوشياري آن رخوت ماه هاي قبل از انتخابات را محو كرده است. "مردم ترسشان ريخته" اين جمله را در همه جا مي شنوي، همه ما ترسمان ريخته است.

نظر
افزودن جدید
مریم 2009-11-26 07:31:08

دوست عزیز !
من هم یک زن هستم.
اما حالا با زنی
که قبلاً بودم خیلی فرق دارم.
یک روز، سال سوم
دانشگاه دوستی بهم گفت:"اگه مبارزه رو ازت
بگیرن می میری !" راستش اون وقتا هرکسی من رو
می دید می فهمید من دارم برای خودم و نسلم
مبارزه می کنم ولی حالا...
شاید باید یک ساعت
باهام حرف بزنن تا بفهمن این مبارزه ادامه
داره !
راست میگی. الان انگار هممون داریم
زندگی عادیمون رو می کنیم ولی همه چیز اونقدر
درونی و ریشه دار شده که دیگه نیازی نیست
فریادش کنیم.
ناشناس 2009-11-26 10:35:27

bb
sahar 2009-11-26 10:48:23

Sorry for writing in English I don’t have Farsi font in the office

I just
wanted to say did enjoy reading your writing; intelligent, honest and creative
as usual. I also have the same feeling on being confused on the role’s
elevation

Please write more and please try to publish your writing as E –
book… I would be happy to help as volunteer
Sanna 2009-11-27 19:53:38

محبوبه عزیز

تولدت
مببببببببببببببببببببارک
ناشناس 2009-11-27 23:34:50

http://www.shabakeh.de/archives/individual/002025. html
همشهری 2009-11-30 08:09:15

چه مطلب جالبی. کم پیش می آید کسی تا این حد
صادقانه از خودش حرف بزند. منتظر ادامه این
خاطرات هستم
زهرا 2009-11-30 08:49:30

خیلی این مطلب رو دوست دارم
البته خیلی حسیه
فتانه 2009-12-11 07:31:14

چقدر با مطلبت احساس همدلی کردم .من هم احساسم
با تو خیلی نزدیک بود.شاید زنها احساسشان به
هم نزدیک است.چقدر خوشحالم که یک زنم.
ناشناس 2010-01-14 19:32:40

khoshhalam ke :
manam yek zan hastam
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
UBBCode:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]