دوم بهمن ماه 88، متن اعلام موجودیت کمپین " دفاع از فعالان جنبش زنان" نهایی شده وحالا فقط یک کلیک...
خودم را در راهروی 209 اوین، جلوی اطاق قاضی کشیک می بینم، جایی که آخرین تصویر را از چهره پرطراوت شیوای جوان، این بار نه با دوربینم که با "همه تن چشم" که از زیر پارچه بویناک بیرون زده، در حافظه ام ثبت می کنم. می دانم که آنجا خواهمش دید بعد از بیست و چهار ساعت از همراهی در اتوبوسی که راننده اش از همان ابتدا می دانست که مقصدش نه به طرف قم برای تشیع پیکر "آیت الله منتظری"، که اوین است. و حالا هر دو از جلسه تفهیم اتهام بیرون آمده ایم، باید منتظر بمانیم، او نشسته روی صندلی و من ایستاده رو به دیوار با فاصله چندین متر. می بینمش که سرش را بلند کرده و از زیر چشم بند دنبال آشنا می گردد. آنقدر خط نگاهش را می پایم تا برق چشمانش را به سوی من برگرداند، همه صورتش می خندد. با حرکت لبانم می پرسم:"چی شد؟" انگشت اشاره اش را به سمت پایین حرکت می دهد و با حرکت لبانش می گوید: "می مانم، تو چی؟"




پيش در آمد: مطالعه دوره محافل زنان كه از اوايل دهه شصت تا نيمه اول دهه هفتاد ادامه يافت، از آن جهت حایز اهمیت است که می تواند روش ها و استراتژی های زنان چپگرا را در دوره سرکوب تشريح کند. همچنین مطالعه این دوره نشان می دهد که چگونه این زنان از طریق فعالیت های محفلی توانستند بخش وسیعی از زمینه های گفتمانی، سرمایه اجتماعی و الگوهای سازماندهی جنبش زنان را برای دوره های بعد فراهم کنند.
براي كسي كه به دنبال رگه هاي زنده جنبش زنان مي گردد، پروين فهيمي نشانه اي است از تغيير. زني كه نيروي مادري و حق خواهي از خون فرزند او را به مبارزي نا آرام و چهره اي ملي تبديل كرده است. هفته پيش فرصتي دست داد او را كه مادر سهراب اعرابي است ببينم. پروين از مدت ها قبل فعاليت مدني داشته است اما شهادت سهراب از او شيرزني ساخته است كه نه تنها مادران جانباختگان بلكه همه زنان درگير در مبارزه براي دمكراسي از او روحيه مي گيرند. با پروين سفري كوتاه داشتم به گذشته زندگي اش با سهراب، روايت هايش از روزهاي انتظار، فاجعه شنيدن خبر شهادت فرزند و حضور در قطعه 257 بهشت زهرا، جايي كه به قول پروين همه بچه ها كنار هم آرميده اند و او در آنجا سهراب و بقيه بچه ها را به ندا سپرده است، مي پرسم "چرا ندا؟" بسادگي جواب مي دهد "چون از بقيه بچه ها بزرگتر است".
باورت مي شود تهرانم؟! مثل يك شهروند عادي از گيت رد شدم. حتي مامور پشت شيشه اسمم را براي حضور و غياب هم ننوشت. هر چند اگر هم مي نوشت اصلن برايم مهم نبود. اگر هم پاسپورتم را مي گرفت يا لباس شخصي ها دعوتم مي كردند به اطاق حراست و بعد كت بسته مي بردند بازداشتگاه، باز هم برايم مهم نبود. هر چند نمي دانم چرا بايد اين كار را مي كردند، شايد بيماري توهم تعقيب تبعيدي ها به من هم سرايت كرده بود.